((یادم هست که برای رفتن و برگشتن به مدرسه راهنمایی ام باید دوخط تاکسی عوض میکردم.ـ زبونم لال میشد و هیچی نمیتونستم بگم وقتی دست آقای محترم کناری خودش رو بهم میمالاند. یا بازویش را بیدلیل به بازویم. تا مدتها تنها کاری که میکردم این بود که پیاده میشدم. وسط راه. دوباره تاکسی میگرفتم به امید اینکه این مشکلی نداشته باشد. یکی از دوستانم هم از من بدتر بود. اگر کسی او را ادیت میکرد،فقط بغض میکرد و به من میگفت که تورو خدا پیاده بشیم.ـ
کم هم پیش نیومده بود که اعتراض کرده بودم و یا حتی درگیری در حد کتک کاری. البته این مال وقتی هست که بزرگتر شده بودم و یا با سکوت راننده و فرد محترم مالاننده مواجه شده بودم یا اینکه طرف با پررویی تمام برمیگشت و میگفت مگر به خودت شک داری یا اینکه مرض از خودت است. من سرجایم نشستهام و این سرجایش نشستن یعنی لنگهایش را تا جایی که ظرفیت خشتکش اجازه میداد جر نخورد از هم باز کرده بود.
چقدر این ها الان مسخره بهنظر میرسد. مسخره یا تلخ رو نمیدونم. فکرشو میکنم که یه از خونه بیرون رفتن چقدر استرس داشت. چه چیزهای کوچکی بود که تا مدتها در ذهن میموند. کوچک هم نبود. اینکه یک نفر خودش را بدون اینکه بخواهی، به تو بمالد چیز کوچکی نیست. اما منظورم اینه که اعصاب ما چقدر باید برای این خشونتهای خیابانی مسخره خراب میشد.
اینچند روزه که حرف این وقایع بود به طور وضوح سکوت و بینظری دوستان و آشنایان مذکرم که هیچ خاطره یا حسی نسبت به این جریاناتی که ما اینهمه با حرص و عصبانیت درموردش حرف میزدیم، نداشتن. واقعا فکر میکنم ما در دنیاهای متفاوتی زندگی میکنیم.))